سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
منوی اصلی
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
خبرنامه
 
آمار وبلاگ
  • کل بازدید: 90487
  • بازدید امروز: 11
  • بازدید دیروز: 35
  • تعداد کل پست ها: 198

عکس یادگاری !!!؟؟؟

 


.
.

به چه قیمت ؟؟؟ به قیمت

 

خون

  شهدا؟؟

 


 

خواهرم من رفتم تا چادرت خاکی نشه !!

به وصیتم عمل کردی خواهر ؟؟؟

ولی یادت باشه من برادریمو ثابت کردم



من  به وعدم عمل کردم و خونمو دادم تا تو حجابتو ندی !!!

ندادی که ؟؟؟


خواهرم رو سفیدم کردی
 پس حجابت کو؟؟؟






شهدا رفتند تا ما بمانیم....!


یا لثارات الحسین

یا حسین

آنها رفتند تا ما بمانیم ، ما هم ماندیم !
دختر مردم را میکشند به خاطر شهوت و نفس !

مردان دیروز معلم غیرت و فداکاری
مردان امروز الگوی خوبی برای بی غیرتی !

ای سید ما ای مولای ما دعا کن برای ما

شهدا شرمنده
العجل العجل مولا یا صاحب الزمان







اتل‌ متل‌ یه‌ بابا
که‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازیهاش‌
هفتاد و پنج‌ درصده‌

اونکه‌ دلاوریهاش‌
تو جبهه‌ غوغا کرده‌
حالا بیاین‌ ببینین‌
کلکسیون‌ درده‌

اونکه‌ تو میدون‌ مین‌
هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب‌
افتاده‌ حالش‌ بده‌

بابام‌ یادگاری‌ از
خون‌ و جنگ‌ و آتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا
ذره‌ ذره‌ آب‌ میشه‌

آهای‌ آهای‌ گوش‌ کنین‌
درد دل‌ بابارو
میخواد بگه‌ چه‌ جوری‌
کشتند بچه‌هارو

«هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی‌
زخمیهارو بیاری‌
یکی‌ یکی‌ روبازو
تو آمبولانس‌ بذاری‌

درست‌ جلوی‌ چشمات‌
یه‌ خورده‌ او نطرفتر
با شلیک‌ مستقیم‌
ماشین‌ بشه‌ خاکستر»

گفتن‌ این‌ خاطره‌
بدجوری‌ میسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت‌
کاشکی‌ که‌ پر نبودش‌

آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌
نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی‌
تانکها بشن‌ قنّاصه‌؟

میدونی‌ بعضی‌ وقتا
تانکا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن‌
اون‌ سرو می‌پروندن‌

سه‌ راه‌ شهادت‌ کجاست‌؟
میدونی‌ دوشکا چیه‌؟
میدونی‌ تانک‌ یعنی‌ چی‌؟
یا آرپی‌جی‌ زن‌ کیه‌؟

آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد
«ومارمیت‌» رو خوند
تانک‌ اونو زودتر زدش‌
یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند

یه‌ بچه‌ بسیجی‌
اونور میدون‌ مین‌
زیر شینهای‌ تانک‌
لِه‌ شده‌ بود رو زمین‌

خودم‌ تو دیده‌بانی‌
با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم‌
تو گودی‌ قتله‌گاه‌

آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد
سرش‌ که‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم‌
بدون‌ سر می‌دوید

هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان‌
که‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ که‌ هنوزه‌
گم‌ شده‌ ناپدیده‌

اتل‌ متل‌ توتوله‌
چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید
نترسیدی‌ قبوله‌

دیدم‌ که‌ یک‌ بسیجی‌
نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌

گلوله‌ هم‌ اومدو
از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یک‌ بوسه‌ زد
بوسه‌ای‌ عاشقونه‌

عاشقی‌ یعنی‌ اینکه‌
چشمهایی‌ که‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت‌
چندش‌ میاره‌ امروز

اما غمی‌ نداره‌
چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌ خدا
مشتری‌ چشماشه‌

یه‌ شب‌ کنار سنگر
زیر سقف‌ آسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت‌
تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

با اینکه‌ زخمی‌ شده‌
برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ که‌ چیزیم‌ نیست‌
درد میکشه‌ می‌خنده‌

چفیه‌ رو ور میداری‌
زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشک‌
تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌

انگاری‌ که‌ میدونی‌
دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ که‌ گلچین‌
داره‌ اونو می‌بره‌

زُل‌ میزنی‌ تو چشماش‌
با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون‌
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

میزنی‌ زیر گریه‌
اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته‌
سرش‌ روی‌ دوشته‌

چون‌ اجل‌ معلق‌
یه‌ دفعه‌ یک‌ خمپاره‌
هزار تا بذر ترکش‌
توی‌ تنش‌ میکاره‌

یهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌
توبغلت‌ میمیره‌

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌
یواش‌ یواش‌ و کم‌کم‌
راوی‌ یک‌ خبرشی‌
یک‌ خبر پراز غم‌

به‌ همسفر رفقیت‌
که‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ که‌ بچه‌
یتیم‌ و بی‌پدر شد

اول‌ میگی‌ نترسین‌
پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌
زخمی‌ شده‌، نمرده‌

زُل‌ میزنه‌ تو چشمات‌
قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ میخونه‌

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظة‌ تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر
رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌
همه‌ چشارو بستم‌
دستهاتوی‌ دست‌ هم‌
دورسفره‌ نشستیم‌

مقلب‌ القوب‌ رو
با همدیگر می‌خوندیم‌
زورکی‌ نقل‌ ونبات‌
تو کام‌ هم‌ چپوندیم‌

همدیگر و بوسیدیم‌
قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر
جشن‌ پتو گرفتیم‌

علی‌ بود و عقیلی‌
من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌
امیرحسین‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونکه‌ گازخردل‌
صورتشو سوزونده‌

آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌
نداشتیما، نداشتیم‌

بیاین‌ برا مرتضی‌
که‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌
خیلی‌ هوایی‌ شده‌

می‌سوزه‌ و می‌خنده‌
خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌
کار منو تمومه‌

مرتضی‌ منم‌ ببر
یا نرو، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌
داد میزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ میاد ودست‌
بابا جون‌ و میگره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌
روزی‌ یه‌ بار میمیره‌

فقط‌ خاطره‌ نیست‌ که‌
قلب‌ اونو سوزونده‌
مصلحت‌ بعضی‌ها
پشت‌ اونو شکونده‌

برا بعضی‌ آدما
بنده‌های‌ آب‌ و نون‌
قبول‌ کنین‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون‌







 

 

 

"دوکوهه" السلام ای خانه عشق 

سلام ما به تو میخانه عشق 

 

"دوکوهه" منزل و مأوای عشاق 

دگر خالی شده از جای عشاق

 

"دوکوهه" از چه چون ویرانه هستی

تو خالی از گل و پروانه هستی

 

"دوکوهه" صبحگاهت با صفا بود

کلاس درس ایثار و وفا بود

 

"دوکوهه" گو تو گردان ها کجایند

مگر نزد شهید کربلایند

 

"دوکوهه" آن حسینیه همت

دگر پر گشته است از خاک غربت

 

"دوکوهه" کو یگان ذوالفقارت

کجایند عاشقان بی قرارت

 

"دوکوهه" از جدایی تو فریاد

بگو باشد کجا گردان مقداد

 

"دوکوهه" قلب ما پر گشته از غم

نمی آید دگر گردان میثم

 

"دوکوهه" کن نظر بر ما چه ها رفت

بگو گردان حمزه ات کجا رفت

 

"دوکوهه" دســت آموز شجاعت

کجا زد خیمه گردان شهادت

 

"دوکوهه" ای محل عشق و ایثار

بود خالی دگر گردان انصار

 

"دوکوهه" روز ما گشته شب تار

کجا برپا شده گردان عمار

 

"دوکوهه" گشته اند قربان قاسم

بسیجیان غیرتمند مسلم

 

"دوکوهه" بال ما گردیده پرپر

کمیل و مالک و گردان جعفر

 

"دوکوهه" گشته ای خالی تو دیگر

ز گردان حبیب و هم اباذر...

 







 

http://www.bibaknews.com/files/fa/news/1391/6/2/25966_579.jpg


مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» است. مهر ماه سال شصت می شد «سیزده ساله»؛ کلاس اول راهنمائی درس می خواند. وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود.

گفتم: این چه وَضعشه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟ به‌خدا از دست میری، میرمجتبی! بیا مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی کنی؟

یک شب که پدرش از قنادی برگشت گفت: من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست. میرمجتبی، سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.

گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟ میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدئولوژیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد.

پدرش خیلی ناراحت شد و گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟ من سرش را دست کشیدم، بوییدمش، بوسیدمش. میرمجتبی زانو زد و پیشانی من را بوسید. بعد رفت پدرش را بوسید. تا از دلش در بیاورد که ناراحت نشود. بدون هیچ حرفی رفت خوابید.

صبح بدون صبحانه رفت مدرسه، پدرش گفت: گرسنه اش بشود، غذا می خوره، ناراحت نباش، حالا یک حرفی زد. مجتبی ظهر که از مدرسه آمد، غذا نخورد. یک راست رفت خوابید. غروب بیدار شد، نمازش را خواند، باز هم غذا نخورد. رفت خوابید.

نصفه های شب، با ناراحتی و گریه من بیدار شد. گفتم: اگه غذا نخوری، من هم مثل خودت اعتصاب غذا می کنم. بخاطر این که دل من را نشکند، خندید و رفت یک لقمه غذا خورد و خوابید.

یک ماه آزگار شبانه روز گرسنه می خوابید و بیدار می شد. نه این که هیچ غذائی نخورد، خیلی کم، دیدم اوضاع اش خیلی نا به سامان شده، دارد همینطور لاغر می شود، جسم و جان هم که نداشت، بخاطر این که از دست نرود، به پدرش گفتم: من طاقت ندارم میرمجتبی مریض بشود، باید کاری کنیم، بدون این که خودش بداند چه کردیم، از رفتن به جبهه منصرف بشود.

رفتم بسیج، مسئول شان را دیدم، قصه میرمجتبی را عنوان کردم. وقتی فهمیدند که سیزده سالش است گفتند: شما بهش رضایت نامه بدهید، چون خیلی کم سن و سال است و هنوز پانزده سالش هم نشده، قانونی نمی تواند به جبهه برود.

خوشحال شدم، آمدم به پدرش گفتم: چون کم سن و ساله، رضایت نامه هم که بهش بدهیم، بسیج نمی گذارد که به جبهه برود. باید وانمود کنیم که ما برای رفتنش به جبهه راضی هستیم. وقتی به میرمجتبی گفتم: مثل پروانه پرید، فوری رضایت نامه را آورد، از هردوی ما امضاء گرفت.

گفتم: مگر نگفتی پدر یا مادر، هرکدام رضایت بدهند، تمامه. پدرت که امضاء کرد. گفت: مادر، رضایت نامه من باید دو قبضه باشه که باز بسیج گیر دو پیچ نده...

آن شب حسابی غذا خورد، از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد. دیگر مدرسه هم نمی رفت، دنبال کارای جبهه رفتن بود، شب و روز دعا می کرد که یک وقت دوباره پشیمان نشویم، ما هم خیال مان راحت، مسئول بسیج، بهمان قول داده بود.

چند روزی که گذشت، موقع اعزام شد، کیف اش را بست، به خاطر این که شک نکند، همراهش رفتیم بسیج، بچه ها همه آمده بودن، داخل محوطه سپاه گرگان جمع شده بودند. باخانواده هاشان خداحافظی می کردند و یکی یکی، به نوبت می رفتند داخل اتوبوس، نوبت میرمجتبی که شد، مسئول اعزام گفت: شما فعلا نمی توانید بروید، سن تان قانونی نیست. مجتبی زد زیر گریه، زار زار گریه و التماس می کرد، هر چه گریه کرد، قبول نکردند. آنقدر گریه و التماس کرد که من داشتم پشیمان می شدم. آخر من چرا این کار را کردم. بگذار برود. اما دلم نمی گذاشت...

یک مرتبه، توی جمعیت میرمجتبی غیبش زد، هر چه بین مردم نگاه کردم، نبود، ناگهان دیدم سر و صدای مردم بلند شد، نگاه کردم، سرم سیاهی رفت، دلم هوری فرو ریخت. میرمجتبی نمی دانم از کجا رفته بود، روی دیوار چهارمتری بین سپاه گرگان و زندان شهربانی، ولوله ائی بر پا شد. من گریه افتادم... میرمجبتی از بالای آن دیوار بلند، شروع کرد به فریاد کشیدن: فریاد کشید: آهای مردم! چه کسی می تواند در مقابل دشمن بایستد!؟

اگر سپاه امروز نگذارد من بروم به جبهه، خودم را از همین بالا، پرت می کنم پائین.

مردم که انگشت به دهن، مجسمه شده بودن، متحیر نگاه می کردن، مسئول بسیج، هاج و واج مانده بود چه بکند، رفت در گوشی، انگار به مسئول اعزام گفت: بفرستش جبهه.

مسئول اعزام که آرزوی رفتن به جبهه توی دلش مانده بود، توی آن هوای سرد، خیس عرق، سرخ و کبود، به میرمجتبی حسودی اش شد انگار،  یا خجالت کشید...

داد زد: آهای پسر، بیا مرد، بیا...

مجتبی داد زد: مرد باش، سر حرفت بمان، من را می فرستی جبهه...

مسئول اعزام گفت: آره پسر بیا، مردانه قول میدم، همین الان برو جبهه. تو که رضایت نامه دادی، چرا  نروی جبهه، بیا برو جبهه... اصلا تو سنت هم قانونی است. بیا...
خیلی از کسانی که آن روز، سن شان به جبهه قد می داد و عقل ودل شان، قد نمی داد، سرشان را از شرم، انداختند پائین، تا توی چشم های میرمجتبی نیفتد... حتی مسئول اعزام....حتی...

میرمجتبی توی حیرت حاضرین، من را بوسید و پرید توی اتوبوس...

رفت و دل من را با خودش برد...در سی ام، آذرماه سال شصت، «میرمجتبی اکبری» در سن سیزده سالگی، حوالی جبهه خونین شهر شهید شد...