سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
منوی اصلی
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
خبرنامه
 
آمار وبلاگ
  • کل بازدید: 97222
  • بازدید امروز: 1
  • بازدید دیروز: 18
  • تعداد کل پست ها: 198

 

روزی بالای منبر رفتم کمی که صحبت کردم همه مطالبی را که قرار بود بگویم به طور کل فراموش کردم من به مردم زل زدم و مردم به من. مانده بودم چه کنم می خواستم بحثم را ادامه دهم حرفی و حدیثی یادم نمی آمد می خواستم از منبر پایین بیایم مانده بودم که مردم چه قضاوتی درباره من خواهند کرد لحظات کوتاه اما پر استرسی بود نا خودآگاه شروع کردم درباره عجز و ضعف انسان سخن گفتن و بیان کردم که برای خدا کاری ندارد همه نعمت هایی که به ما داده در یک آن بگیرد ولی ما شاکر نعمت هایش نیستیم و گفتم من تمام بحث هایم را فراموش کرده ام و....بحثم تبدیل به بحث اخلاقی شده بود مردم به یاری خدا نه تنها قضاوت بدی نکردند بلکه بازخورد مثبتی از سخنانم به من بازگرداندند

            با خدا باش پادشاهی کن..... 







 

در عروسی هایی که مال از ما بهترون است شرکت نمی کنم عروسی هایی که آب شنگولی نذر می کنند و برای سلامتی داماد زن و مرد تا سحر با نوای مطرب قِر می دهند و.. عروسی ای دعوت شدم. از اطرافیان پرسیدم بزن و بکوب داره گفتن نه .مراسم عروسی رفتم از بزن و بکوب و...خبری نبود. با اقوام مشغول صحبت بودیم که دیدم ای داد بی داد صدای موسیقی و بزن و بکوب رفت تا آسمون هفتم. من مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم چه کنم چه نکنم. مسلماً این جا امر به معروف فایده ای نداشت. بلند شدم که از مراسم خارج شوم که یکی از آقایون اراذل محل بنده رو دید. رو کرد به من و گفت: به به شما هم اهل حال بودید و ما خبر نداشتیم...... 







 

چه کسی میفهمد اینها چه میکشند؟؟چه کسی میفهمد چرا بابای خانه سرش به زیر است؟؟چه کسی میفهمد چرا مادر سرش را با غرور بالا نگاه نمیدارد؟؟چه کسی میفهمد چرا این کودکان معصوم به بهانه غذا ، چهره شان را پنهان میکنند؟؟همه شان خود را پنهان کرده اند تا نکند ما آنها را ببینیم !!.... نه اینکه از ما خجالت میکشند، نه اینکه احساس حقارت میکنند، نه اینکه خودشان را بالا بگیرند ..... نه ...... سرشان پایین است تا مبادا ما شرمسار شویم ،از خودمان،از آرزوهای نداشه مان،از هوسهای هر روزمان، از نداشتن فلان کالای لوکس و زینتی،از نداشتن ماشین شاستی بلند،و ...... تا مبادا فردای قیامت در پیشگاه حضرت حق شرمسار شویم که بخاطر چند ماه گرانی تمام مقدسات را به زیر پاگذاشتیم و عالم و آدم را ناسزا گفتیم..... تا مبادا فردای قیامت اگر از دینت سوال شد بگویی چون نداشتم،آخرتم خراب شد.....چشمت نباشد به اینکه چرا فلان شخص خانه ی آنچنانی دارد،ماشینش فلان است،هر ماه یکبار به ناکجا آباد میرود .... نه .... نکند فریب دشمن دیرینه ات را بخوری..... نکند با این تفکراتت شاد کنی آنکه با خدایمان درافتاد و اورا قسم یاد کرد که همه بندگانت را به آتشکده ات میبرم، .......به خودت بیا ......تو را قسم به خودت بیا......چشم به هم بزنی وقت رفتن است،آنوقت تو میمانی و نامه عملت.....تو میمانی و این عکسی که امروز نشانت دادم....تو میمانی و غصه ای که پیش از عذاب قلبت را تیکه تیکه میکند.....به هر حال..... امروز این عکس را که دیدی؟!! فردا آنکس که قرار است به مسند ریاست تکیه زند با رای من و تو میرود.....این عکس را یادت باشد.....یادت نرود به چه کسی رای بدهی.....یادت نرود آنکس میتواند درد آنها و ما را بفهمد که به خدایش نزدیک باشد.....که دین و احکام خدا دغدغه اش باشد.....که حرف امام نائبش،حضرت ماه سرلوحه افکارش باشد...که خودش نباشد و شکمش و اطرافیانش......

التماس دعا 







 

از بچه های پرشور جبهه ای بود و برادر یکی از دوستان طلبه ام. می گفت پیراهن آستین کوتاه پوشیده بودم و عینک دودی زده بودم و تو یکی از خیابان های شلوغ تهران داشتم می رفتم که متوجه شدم ماشینی جلوی حاج آقایی ایستاد همین که حاج آقا آمد سوار شود حرکت کرد با خودم گفتم: باید با احترام تمام مقابل همین جمعیت حاج آقا را سوار کنم. مقابل حاج آقا ترمز زدم با عجله از ماشین پیاده شدم و دویدم طرف حاج آقا، حاج آقا هاج و واج و با تعجب منو نگاه می کرد درب ماشین را باز کرد گفتم خواهش می کنم بفرمایید سوار شوید. حاج آقا یه نگاهی به قیافه من کرد و گفت نه زحمت نمی دهم .

 

گفتم کدوم زحمت باعث افتخار منه که شما سوار ماشین من شوید. هرچی من اصرار بیشتر می کردم ایشان مقاومت بیشتری در سوار کردن می کردند .عینکم را برداشتم گفت حاج آقا به پیر به پیغمبر من از خودتونم سوار شوید. به هر شکلی بود حاج آقا رو بله تنها حاج آقا رو سوار کردم و تا محل کارش بردم خوب حاج آقا هم یک کارت دعوت به عروسی فرزندش به من داد و ما از آن موقع با هم دوست هستیم.

 

گاهی داستان سوار کردن حاج آقا با آن تیپ عجیب من و با آن شکل نقل محفلم ما شده







 

سنوات درس طلبگی بسیار طولانی است و نیاز به مطالعه و مباحثه جدی دارد. این امر با تخصصی شدن دورس حوزه کار را برای طلاب و خانواده های شان سخت تر کرده است چون باید علاوه بر درس عمومی حوزه(فقه و اصول و...) روی دروس تخصصی خود هم کار کنند. نداشتن برنامه منظم و پشتکار می تواند مانع رشد همه جانبه شود و چه بسا توقف نشاط افراد خانواده به دلیل بی توجه والدین طلبه به آنها  به دلیل تلاش علمی شبانه روزی سبب افت تحصیلی شدید شود. بنابراین با مدیریت خوب باید شبانه روز را به معاشرت، کار، عبادت، خواب و خوراک مناسب، و لذت از تفریحات سالم اختصاص داد. یکی از توصیه‌هایی که آیت الله بهجت به طلبه ها داشتند این بود  :

 

"به خانه که می‌رسید کتاب‌ها را بگذارید پشت در و بروید تو ولی بپایید دزد نبرد"

 

یعنی طوری زندگی نکنیدکه وقتی می‌روید خانه، تازه بخواهید چیزی بنویسید و درسی بخوانید و بند کتاب و کامپیوتر و ... بشوید؛ اشتباه است، بلکه دیگر الان باید وقتی را برای زن و بچه بگذارید. عمرتان را به سه تا 8 ساعت تقسیم کنید: یک 8 ساعت کار و تلاش، که کار و تلاش ماها درس‌خواندن و درس دادن می‌شد؛ 8 ساعت هم برای خواب و استراحت و 8 ساعت هم برای تفریحات حلال، خانواده و تفکر.

 

معمولاً امثال ماها کمتر بر این مطلب توجه می‌کنند، زن و بچه را رها می‌کنیم به حال خودشان، و خودمان را مدیون این‌ها می‌کنیم و این چیزی بود که ما از ایشان یاد گرفتیم که باید نسبت به خانه و خانواده بسیار اهمیت داد و مواظبت کرد که حق بچه‌ها، به خاطر دیگران یا کتاب و درس ضایع نشود.







 

طلبه ای در مشاوره می‌گفت مشکلات مالی هم ایام امتحانی تمرکز ممرکز برام نگذاشته شایعات مالی برای طلاب آن قدر چاق و کت و کلفت شده که بابای من هم باور شده است او که از مشکلاتم خبر داشت ماهانه کمی آذوقه کمک مالی می کرد. جدیدا به من گفت خب حال که وضع تان بهتر شده و به شما می رسند دیگه از کمک خبری نیست و با خنده گفت حالا تونستی تو زیر بال منو بگیر. من هم که تا حالا مانند بسیاری از طلاب با قناعت زندگی می کردم حتی حاضر نشدم توضیح بدهم که آش کی کشک کی؟ 

 

نکته:وضع معیشتی طلاب در آینه پژوهش علمی

 

برای این که با وضع مادی و معیشتی طلاب بیشتر آشنا شویم بهتر است به جای حدسیات و شنیده های بی اساس به پژوهش علمی رجوع کنیم. در این زمینه می توانید به مصاحبه با 38 کارشناس حوزوی رجوع کنید

 

منبع:روان شناسی و دین فصل نامه علمی - تخصصی سال دوم شماره 2 تابستان 1388ص 147







 

آمارها و مصاحبه ها حاکی از این هستند که  برخی واقعا نمی دانند معنی حجاب چیست و همان چیزی را که دارد حجاب می داند .

ولادتی برای خرید شیرینی به مغازه ای رفتم. داخل مغازه بچه ای دست به خامه های کیکی زد مادر او که موهایش کمی تا قسمتی با آرایش رنگین کمانی (استغفرالله) بیرون بود رفت پیش شیرینی فروش گفت بچه من دست زد به خامه های این کیک کمی ریخت کیک به هم خورد من چه کار کنم مدیون نباشم چقدر پرداخت کنم.

دم در هنگامی که خانم قصد بیرون رفتن داشت گفتم خانم معذرت می خواهم می توانم یک دقیقه وقت شما را بگیرم. گفت بفرمایید حاج آقا.

گفتم من متوجه شدم برای این که مدیون نباشی ان کار را کردید ظاهرا مسایل دینی برای شما مهم است، درسته؟ خانم با تعجب گفت البته که مسایل دینی برای من مهم است به او گفتم خانم محترم هیچ می دونی حجابی که داری از نظر آقا رسول الله حجاب نیست؟

باتعجب نگاهی به سر و وضع خود کرد و گفت چه طور مگه؟ الان کجای کارم اشکال دارد گفت خانم موهای شما بیرون است و این از نظر قرآن اشکال دارد.

خانم قسم خورد که من به خدا نمی دانستم و تا حالا افتخار هم می کردم که حجاب دارم و دستور دین را اجرا می کنم و از خانمی هایی که وضع نا مناسبی داشتند دلخور بود.ممنون از تذکرتان







 

باز.....

چه نزدیک میشود....

نزدیکتر از دیروز.....

صدای سم هایشان میرسد به گوش....

مانند گام های یزیدیان در آنروز....

غربت حضرت ماه نزدیک است.....

مثل سقیفه آن روز...

همه آمده اند....

یاران دیروز....

تازه به دوران رسیدگان امروز....

جاماندگان انقلاب.....

مردودشدگان آنروز.....

همه برای"ف ت ن ه"احساس تکلیف کرده اند....

باز هم نوای ، ای سید و مولای ما .....

میرسد به گوش....

"مجاهد"






صفحات :
|  <  1  2  3  4  5  |